

گفتی زِچشم یار یگ قطه بارانی
زیبا وقشنگ این بیت دلبر تو چه میدانی
پیوسته غمی در دل از راز دل عاشق
از عشق سهمم شد یگ عمر پریشانی
ای دل تو چه میدانی 
برچسب: قطعه,
نویسنده: پندار عابدی


روزم سیه کرد و شَبم ، در تب و تابم کرد و رفت
چون گندم ممنوعه ای یارم خمیرم کرد و رفت
همچون دلِ عاشق نشد زیبا دلی در این دیار
پیرو بدید دلهای ناب احسن هزاران گفت و رفت
برچسب: قطعه,
نویسنده: پندار عابدی
آتش افروخته شد، یارب تورا خواهانم
طبیب دل بیمار تویی یار توئی جانانم
جز تو من راز دلم با که بگویم یارب
بادو چشم دیده براهم ، تورا خواهانم
دل و دینم امیدم همه وقت یار تویی
منم آن واله و سر گشته، شیدا تویی ایمانم
چکنم با دل سوخته ام( ِپیرو ) زِهجران و فراق
پُرکن این فاصله را،تا نرود ایمانم
برچسب: یارب,
نویسنده: پندار عابدی
خدایا عاشقان هم مبتلاینددرین برزخ تو گویی بی دواینددوای عاشقی را نسخه گردانبیا با دل تو عقلم چاره گردان
موضوعات مرتبط: بداهه گویی
تاريخ : چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۶ | 9:23 | نویسنده : علی کارگر |
برچسب: عاشقان,
نویسنده: پندار عابدی
عطرِ شَبنم رقص نَم نَم
درد ، ماتم
با هوای عشق
عشق پاکَِ مَریم
شُده پُر غَم این دل
دلِ عاشق دلِ من
بی تو مَریم،دل،پر از غَم، رنج ،ماتَم
هِجر،دوری ،چشم براهی
بی پناهی،عطر شبنم ، رقص نم نم
بی گناهم
چشم براهم،چشم براه
بی پناهی بی پناهِ بیگناهی
برچسب: مریم,
نویسنده: پندار عابدی
ذَلیلِ ناتوانم کردی ای عشق
به روی قلب من جا کردی ای عشق
ی عمر لب بر نه لب اما نهادم
بپای تو جوانی را بدادم
چه کردم از دلم گردی جدا
تمام زندگی را وا بدادم
تو ای سیگار ذلیلم کردی یک عمر
چه پولهایی برای تو نهادم
من از دو و دَمت جایی ندارم
ندارم همنفس نایی ندارم
الهی که بنیادت بر افتد
با اینکه تاب دوریتو ندارم
صبح، یعنی آیه های انتظار خورشید که اکنون به طلوع درآمده است.صبح، یعنی نوای بلند اذان، بر مناره های فیروزه ای نیایش سحر.یعنی سلام به هوایی که هدیه آسمان به تنفس ماست.یعنی سپاس از این که باز هم فرصت دیدار با شاخسار درختان و بال پرندگان، به چشم های ما ارزانی شده است.صبح، تجدید عهد قدیمی دل، بایادخداست.صبح، یعنی آغاز؛ آغاز یک عبور و دریچه یک سلام.گوش کن! در نبض کودک صبح، این راز برکت است که می نوازد.


مه من مهروی من دْر را زچشم بیرون نکن
دلبر شیرین زبان من دلم را خون نکن
رشته جان من است در دست تو ای مهربان
جان من جانان من لیلا مرا مجنون نکن
یاد یک لحظه که در اندوه باشی رنج من
اینهمه رنج و بلا دارم مرا محزون نکن
می توانم جان فدایت من کنم ای دلبرم
اشگ تو الماس زیبائیست زدل بیرون نکن
برچسب: مهروی,
نویسنده: پندار عابدی